حرفهایی که بر دل می نشیند
اگر تنهاترین تنها شوم
درباره وبلاگ


من... عادت کرده ام به شکسته شدن.... به غروب کردن در میان تنهایی ها... به طعم بغض... به عطر گریه... من عادت کرده ام به بودن. و اینک در این فصل پندار بودن ... تنها معبری است برای نفسهای خسته ام... من عادت کرده ام به بودن...
یکشنبه 1390/07/17 :: 11:33 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

داستان کوتاه (مادر شوهر)

 
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
 
داستان کوتاه (معرفی شخصیت)

 
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
 
داستان کوتاه (قهرمانی در پارالمپیک)

 
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند
 
داستان کوتاه (بوفالو و بز خودخواه)

 
بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک شده بود بلاخره به غار رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو سرک می کشید .
هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید ، طوفانی هولناک در راه بود بوفالو وارد غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه شیر در امان بماند . در این هنگام بزی را دید که به سوی او حمله می کند بوفالو به بز گفت آرام باش دوست من در نزدیکی غار شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها او را متوجه حضور هر دویمان می سازی شیر گرسنه است کمی صبور باش .
اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد بوفالو برای در امان ماندن به انتهای غار تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور میشد و دورخیز می نمود و دوباره شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت .
آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر گرسنه او را در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و شکمش را با دندانهای تیزش پاره نمود .
این داستان ما را به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می اندازد که : « امنیت دیگران بخشی از امنیت و رفاه ماست » .
و بز نادان بخاطر رفاه خود ، امنیت بوفالو را در نظر نگرفته بود و اینگونه جان خویش را از دست داد .

یکشنبه 1390/07/17 :: 10:35 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!... مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!... از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

چهارشنبه 1389/02/29 :: 11:26 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
آیا میدانستی که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد آیا میدانستی که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه. آیا میدانستی که موشهای صحرایی چنان سریع تكثیر پیدا میكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یك میلیون فرزند داشته باشند آیا میدانستی که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند آیا میدانستی که روباهها همه چیز را خاكستری میبیند آیا میدانستی که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند آیا میدانستی که زرافه ایستاده وضع حمل می‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتی متری به زمین میافند آیا میدانستی که 1300 كره زمین در سیاره مشتری جای می گیرد آیا میدانستی رود دجله به خلیج فارس میریزد آیا میدانستی که 85% گیاهان در اقیانوسها رشد میكنند آیا میدانستی که اولین تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید آیا میدانستی که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند با سرعت 200 كیلومتر در ساعت پرواز کند آیا میدانستی که اولین اتوموبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران كرد آیا میدانستی که قدرت بینایی جغد 82 برابر قدرت دید انسان است آیا میدانستی که در شیلی منطقه ی صحرایی وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباریده است آیا میدانستی هر 50 ثانیه یک نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا میشود آیا میدانستی که وزن اسكلت انسان بالغ سیزده تا پانزده كیلوگرم است آیا میدانستی که خرس قطبی هنگامی كه روی دو پا می‌ایستد حدود سه متر است آیا میدانستی زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند آیا میدانستی خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند كه می‌توانند بدون برگشتن اشیاء پشت سر خود را ببینند آیا میدانستی که اگر همه یخهای قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقیانوسها هفتاد متر اضافه می شود و در این صورت یک چهارم خشکیهای کره زمین زیر آب میرود آیا میدانستی که كبد یا جگر تنها عضو داخلی بدن است كه اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد میكند آیا میدانستی که میزان انرژی كه خورشید در یك ثانیه تولید میكند ، برای تولید برق مورد نیاز تمام كشورهای جهان به مدت یك میلیون سال كافی است آیا میدانستی هر عنكبوت تار ویژه خود را دارد و هیچگاه تارهای آنها به هم شبیه نیست آیا میدانستی که اگر در یك سال هیچ یك از نسلهای یك جفت مگس نر و ماده از بین نروند ، حجم مگسهای متولد شده با حجم كره زمین برابر میشود آیا میدانستی که رودی در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه دیگر سال از جنوب به شمال جریان دارد آیا میدانستی که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست آیا میدانستی که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است آیا میدانستی که شبكه چشم 135 میلیون سلول احساس دارد كه مسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد آیا میدانستی که بدن انسان پنجاه هزار كیلومتر رشته عصبی دارد آیا میدانستی که در برج ایفل دو میلیون و نیم پیچ به كار رفته است آیا میدانستی طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار كیلومتر است. آیا میدانستی که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر پنج سانتیمترعبور كند آیا میدانستی که تنها موجودی كه میتواند به پشت بخوابد انسان است
چهارشنبه 1389/02/22 :: 11:33 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand














یکشنبه 1389/02/19 :: 12:1 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
ما در این مقاله برای اینکه به علت دروغ گفتن مردان پی ببریم با چند نفر از کارشناسان ارتباطات اجتماعی در بین مردان صحبت کردیم. پس با ما باشید.

دروغ پنجم: توی ترافیک گیر کرده بودم
جان آمادو، یک نویسنده معتقد است که مردان ترجیح می دهند که دلیل فوق را بیاورند تا دلیل واقعی تاخیرشان را. چون برایشان ساده تر است. به خاطر داشته باشید که ارتباط برقرار کردن با مردها به خوبی و سادگی رابطه برقرار کردن با خانمها نیست.

دروغ چهارم: این زیاد گران نیست
مردها دوست ندارند نارضایتی شما را ببینند حتی اگر شما حساب بانکی مشترکی با هم نداشته باشید. بارتن گلداسمیت یک نویسنده می گوید: مردها حاضرند دروغ بگویند تا ثابت کنند که درمقابل پولشان مسئولیت پذیر و جوابگو هستند. او نمی خواهد که شما فکر کنید که شوهرتان پولش را خرج خریدن یک تلویزیون پلاسما می کند. مطمئن شوید که هر دو در یک سطح هستید و بعد درمورد مسائل مالی از او بپرسید.

دروغ سوم: من تو راهم
مردها این جمله را وقتی می گویند که شما آنها را مجبور می کنید تا شما را در مراسمی ببینند که اصلا دوست ندارند در آنجا حاضر شوند. مثل مهمانی های خانوادگی شما. او از حاضر شدن در آنجا طفره می رود و راضی به انجام این کار نیست. او مستقیما نمی تواند به شما دلیل عدم حضورش را بگوید همچنین نمی تواند کج خلقی اش را مستقیما به شما نشان دهد. بنابراین، این جمله را می گوید تا تاخیرش را توجیه کند.

دروغ دوم: من زیاد سیگار مصرف نمی کنم
این دروغ به یک مشکل جدی اشاره دارد. اگر باوجود آنکه می دانید همسرتان زیاد سیگاراستفاده می کند، اما به شما گفت که کم مصرف می کند مطمئن باشید که یک مشکل جدی دارد.

دروغ اول: نه تو چاق نیستی
اگر شما درمورد چاقی تان از همسرتان سوال کرده اید، با این سوال از او خواسته اید که با یک جواب مورد علاقه تان آرامتان کند مثلا بگوید نه چاق نیستی. ممکن است اگر او بخواهد راستش را بگوید شما چندوقتی او را کنار بگذارید و به طرفش نروید. این یک جواب درست و خوبی است که او به شما داده. بنابراین با مطرح کردن این گونه سوالها از همسرتان او را در یک شرایط سخت قرار ندهید. اگر می خواهید راستش را بشنوید به سراغ یکی از دوستانتان بروید.

یکشنبه 1389/02/12 :: 2:23 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
 

دوستی قبل از ازدواج
شبهه:

دوستی وعلاقه به جنس مخالف عیبی كه ندارد هیچ، تازه باعث شناخت

بیشتر برای ازدواج است و مسلما در ازدواج هر چه شناخت بیشتر باشد

، تفاهم و سازگاری بیشتر است.

پاسخ:

دوست داشتن جنس مخالف و ایجاد رابطه دوستانه با او خارج از حدود

شرعی آثار و پیامدهای منفی متعددی دارد و در هیچ صورت خالی از

اشكال نیست چون:

1. فكر شما را در ابتدای جوانی از درس و پیشرفت باز داشته است، تنها در

مسیر شهوات و غرایز نفسانی قرار می‌دهد.

2. موجب اضطراب و نگرانی شما می‌شود (چون می‌خواهید كسی از این

ماجرا مطلع نشود، برای او خواستگار نرود، و...)

3. دوستی و ارتباط عاشقانه ولو به صورت یك نگاه، راه را برای لغزش‌های

گسترده‌تر و عمیق‌تر هموار می‌كند.

(زنان بزرگان مصر كه زلیخا را به خاطر علاقه‌اش به یوسف سزنش

می‌كردند، تنها با یك نگاه آلوده، خود شیفته یوسف شده و خواستار

برقراری روابط با او شدند. سوره یوسف.


4. چنانچه پس از مدمت‌ها ارتباط با او، به خواست خود یا به اصرار خانواده با

فرد دیگری ازدواج كند، ضربه روحی سختی به شما وراد خواهد شد.

5. چنانچه پس از ارتباط دوستانه، با او ازدواج كنید، ممكن است همواره به

یكدیگر بدبین باشید و سابقه ارتباط قبلی خود را، دلیلی بر امكان خیانت هر

یك به دیگری بدانید.

6. عشق و علاقه شدید قبل از ازدواج، به شما امكان بررسی خصوصیات

دیگر او را نمی‌دهید و لذا ممكن است پس از ازدواج احساس كنید كه هیچ

سنخیتّی با او نداشته‌اید.

تذكر: طبق روایات ما آنچه باعث استحكام و تدام دوستی و علاقه می

شود، ایمان، اخلاق خوش و دینداری است، و دینداری با این روابط

سازگاری ندارد. البته دین بهما اجازه می دهد هرگاه تصمیم جدی برای

ازدواج گرفتیم، با فرد مقابل(جنس مخالف) گفتگو كنیم تا به تفاهم ها و

اشتراك هم برسیم و زندگی معنوی خوبی را با هم شروع كنیم.


7. خشم و نارضایتی خداوند متعال را برای خود خریده‌اید زیرا او روابط با

جنس مخالف را جز در چارچوب شرع مجاز نمی‌داند.

این همه بخش از پیامدهای نامطلوب ارتباط با جنس مخالف است. اماّ در

پایان، به شما توصیه می‌كنیم:

الف) اگر واقعاً آن فرد را از جهات متعدد ایمانی، اخلاقی، خانوادگی، و...

شایسته و مناسب برا خود می‌دانید و در خود و خانواده‌تان آمادگی برای

ازدواج را می‌بینید، خوب است به صورت رسمی از آن دختر خواستگاری

كرده و عقد كنید تا پس از ایجاد شرایط لازم، مراسم عروسی را برگزار

نمائید. ولی اگر شناخت چندانی روی فرد نداشته، یا خانواده با ازدواج شما

موافق نباشند، بهتر است؛ توكّل بر خداوند متعال و سعی فراوان، رابطه

خود را با او قطع و یاد و خاطره او را نیز از ذهن خود محو نمائید. در این

صورت به آرامش روانی لازم دست یافته و به خواست خداوند در زمان

مناسب با فرد شایسته زندگی خانوادگی را آغاز خواهید كرد.
یکشنبه 1389/02/12 :: 2:15 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
تا حالا کفشاتو نگاه کردی ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه که بی هم می میرن.با هم خاکی میشن,بدونه هم زیره بارون نمیرن, کاش آدما هم یه کم از کفشاشون یاد بگیرن.



دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم.

ترجیح می دهم طوری زندگی كنم كه گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم كه نیست، تا این كه طوری زندگی كنم كه انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم كه هست.

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید ی.

دوستت داشتم... یادت هست؟ گفتم دوستت دارم... و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما انقدر بزرک شدم که یادم رفت دوستت دارم.

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش ... چنین گفت زرتشت.

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری وچه زود گذشت بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت.

گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن. دنبال دارایی نرو چون كه افول می كنه . دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون با لبخند می شه یه روز تیره رو روشن كرد.

اگه یه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری اگه گفت عاشقتم سعی نکن عاشقش بشی اگه گفت همه ی زندگیش تویی سعی نکن همه ی زندگیش باشی ِ چون یه روز میاد و بهت میگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی.

یه فرشته از خدا می پرسه که چرا منو اینقدر ناز آفریدی؟ می گه اینکه چیزی نیست اونیکه این اس ام اس رو می خونه از تو هم نازتره.

انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی.

زندگی گل سرخئ است که گلبرگهایش خیالی وخارهایش واقعی است.

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.

بعضی كلمات همانند سكه بر اثر زیادی استعمال ساییده می‌شوند و نقش و نگارشان محو می‌شود، آزادی هم یكی از این كلمات است.

مثل خردمندان فکر کنید اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنید . )ویلیام بولریتس(

اینگونه زندگی کنیم: ساده اما زیبا، مصمم امابی خیال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق اما عاقل.

دستم بوی گل می داد. مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاكمه كردند هیچ كس با خود فكر نكرد كه شاید من گلی كاشته باشم

عشق مثل اب می مونه می تونی توی دستات قایمش کنی اما آخرش دستاتو باز می کنی می بینی نیست. قطره قطره چکه می کنه و بدون اینکه فهمی می بینی دستت پر از خاطره هاست.

یکشنبه 1389/02/12 :: 2:9 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

 
این یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوی آنها ...


به هم زول زده بودند و همدیگر را نگاه می کردند وهیچ یک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.یکی دو دقیقه ای به همین صورت ادامه داشت تا اینکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتی گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتی در زمانی که کارمی کرد ، درس می خواند و حتی در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...یک روز وقتی دارا به همراه همکلاسیهایش به روستا برمیگشت،دوستان او پیشنهاد دادند که برای چند ساعتی به

روستائی که در چند کیلومتری از روستای آنها بود بروند وتفریحی بکنند.دارا برعکس همیشه قبول کرد. آنها به روستا رسیدند و به طرف امام زده ای که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوری امام زاده رفت.در حال نوشیدن آب بود که صدای دختری را شنید، به طرف صدا حرکت کرد.دختری را دید که درحال رازو نیاز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگی او.دارا در گوشه ای در حالی که مخفی شده بود، سارا را نگاه می کرد.وقتی سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نیز او را تعقیب میکرد، تا اینکه سارا به خانه اش رسید.خانه ای کوچک و قدیمی،در زد پیر زنی آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته ای گذشت.یک روز دارا برای زیارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل همیشه اول به سمت آبخوری رفت.بعد از گذشت یکی دو ساعت که زیارتش تمام شد به طرف روستایش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صدای ناله و زاری شنید.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا دید.حجله ای در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلامیه ای را روی آن

نسب کرده بودند.در ان اعلامیه تصویر سارا دیده می شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زمانی.حالش بد شد گوئی با پتکی به سرش زده بودند در حالی که گریه میکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا


با هیچ دختری صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال های زیادی به همین صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بیرون از خانه می رفت.روستای آنها به شهر بزرگی تبدیل شده بود


پارکی در نزدیکی خانه ی دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همین خاطر به بچه خیلی علاقه داشت و هر روز برای دیدن بچه ها به پارک می رفت.در یکی از روزهای تایستانی که دارا به عادت همیشگی به پارک رفته بود صدای ناله های پیرزنی را شنید که آه و ناله میکرد. بی اختیار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسید سر صحبت بین آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پیرزن اززمان نوجوانی خود صحبت می کرد و می گفت 17 سال داشتم.روزی که به روستای دیگری رفته بودم ،پسری را دیدم که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه می کرد.آن پسر بسیار زیبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولی دیگر او را ندیدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانیش کرد.وقتی صحبت دارا تمام شد پیرزن شروع به گریه کردن کرد و گفت سارائی که عاشقش بودی من هستم و آن کسی که توحجله اش را دیدی خواهر دوقلوی من بود که ساره نام


داشت.دارا که چشمهایش را اشک گرفته بود و از روی خوشحالی نمی دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاری کرد.و هر دوی آنهابا دلهائی جوان زندگی تازه ای را شروع کردند.
یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین این یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوی آنها ... به هم زول زده بودند و همدیگر را نگاه می کردند وهیچ یک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.یکی دو دقیقه ای به همین صورت ادامه داشت تا اینکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتی گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتی در زمانی که کارمی کرد ، درس می خواند و حتی در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...یک روز وقتی دارا به همراه همکلاسیهایش به روستا برمیگشت،دوستان او پیشنهاد دادند که برای چند ساعتی به روستائی که در چند کیلومتری از روستای آنها بود بروند وتفریحی بکنند.دارا برعکس همیشه قبول کرد. آنها به روستا رسیدند و به طرف امام زده ای که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوری امام زاده رفت.در حال نوشیدن آب بود که صدای دختری را شنید، به طرف صدا حرکت کرد.دختری را دید که درحال رازو نیاز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگی او.دارا در گوشه ای در حالی که مخفی شده بود، سارا را نگاه می کرد.وقتی سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نیز او را تعقیب میکرد، تا اینکه سارا به خانه اش رسید.خانه ای کوچک و قدیمی،در زد پیر زنی آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته ای گذشت.یک روز دارا برای زیارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل همیشه اول به سمت آبخوری رفت.بعد از گذشت یکی دو ساعت که زیارتش تمام شد به طرف روستایش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صدای ناله و زاری شنید.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا دید.حجله ای در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلامیه ای را روی آن نسب کرده بودند.در ان اعلامیه تصویر سارا دیده می شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زمانی.حالش بد شد گوئی با پتکی به سرش زده بودند در حالی که گریه میکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا با هیچ دختری صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال های زیادی به همین صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بیرون از خانه می رفت.روستای آنها به شهر بزرگی تبدیل شده بود پارکی در نزدیکی خانه ی دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همین خاطر به بچه خیلی علاقه داشت و هر روز برای دیدن بچه ها به پارک می رفت.در یکی از روزهای تایستانی که دارا به عادت همیشگی به پارک رفته بود صدای ناله های پیرزنی را شنید که آه و ناله میکرد. بی اختیار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسید سر صحبت بین آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پیرزن اززمان نوجوانی خود صحبت می کرد و می گفت 17 سال داشتم.روزی که به روستای دیگری رفته بودم ،پسری را دیدم که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه می کرد.آن پسر بسیار زیبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولی دیگر او را ندیدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانیش کرد.وقتی صحبت دارا تمام شد پیرزن شروع به گریه کردن کرد و گفت سارائی که عاشقش بودی من هستم و آن کسی که توحجله اش را دیدی خواهر دوقلوی من بود که ساره نام داشت.دارا که چشمهایش را اشک گرفته بود و از روی خوشحالی نمی دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاری کرد.و هر دوی آنهابا دلهائی جوان زندگی تازه ای را شروع کردند.
شنبه 1389/02/11 :: 2:13 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand


الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند

تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

جمعه 1389/02/10 :: 4:24 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand


در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.



"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

"غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."





پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.




عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

جمعه 1389/02/10 :: 3:31 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت: «روز شما به‌خیر» مرد فقیر به‌آرامی پاسخ داد: «هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام.»

پس مرد فاضل گفت: «خداوند تو را خوشبخت کند.»

مرد فقیر پاسخ داد: «هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام.»

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: «همیشه خوشحال باشید.»

مرد فقیر پاسخ داد: «هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام.»

مرد فاضل گفت: «هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.»

مرد فقیر گفت: «با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است.»

جمعه 1389/02/10 :: 2:57 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand



بر بالای کوهی در دوردست دو مرد زاویه نشین و گوشه گیر خدا را عبادت می کردند و یکدیگر را دوست داشتند این دو مرد از تمام دنیا یک کاسه گلین داشتند و بس.

یک روز روحی خبیث وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او به دوست جوانش گفت:من قصد دارم از اینجا بروم بیا دارایی خود را تقسیم کنیم.

زاویه نشین جوان اندوهگین شد و خیلی تلاش کرد دوست مسنش را منصرف سازد اما وقتی اصرارهای او را دید کاسه گلین را داخل کیسه دوستش گذاشت و گفت:ای برادر ما فقط همین را داریم که قسمت کردنی هم نیست پس این کاسه مال تو باشد.

زاویه نشین پیر با عصبانیت گفت:ولی من صدقه نمی خواهم باید حق خود را بگیرم.

زاویه نشین جوان گفت:شکستن این کاسه که بهره ای برای هیچ کداممان ندارد پس لااقل آن را تو ببر که یک نفرمان آباد شود.

پیرمرد که شیطان رهایش نمی کرد فریاد زد :ای ترسو چرا بخاطر بدست آوردن سهمت با من نمی جنگی؟

و زاویه نشین جوان تبسم کرد و گفت:می خواهم دلم خوش باشد که به خود بگویم من تمام دارو ندارم را به دوستم بخشیدم اما تو نیز شرمنده خواهی شد وقتی بگویی تمام دار و ندار دوستم را از او گرفتم.


نوشته:جبران خلیل جبران
پنجشنبه 1389/02/09 :: 2:37 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

 نقل قول از يك دوست عزيز

در سالهاي نخستين كه اين حقير نگارنده سطور ، تحصيل طب را در تهران

آغاز كرده بودم ، در برخورد با استاد بزرگ پاتولوژي ايران ، جناب آقاي “ دكتر

كمال الدين آرمين ”(1) همواره اين سؤال در ذهنم نقش مي بست كه چه

نيروي عظيم و خارق العاده اي وجود دارد كه سبب مي شود اين مرد در

اوج كهولت مقتدرانه بركرسي تحقيق و پژوهش و تدريس همچنان تكيه

بزند و در آستانه هشتمين دهه عمر خود اينچنين شاداب و دل زنده باقي

بماند ! تا اين كه روزي سر كلاس درس استاد اين راز بر ما دانشجويان

آشكار شد . بدين سان كه ، استاد هنگامي كه مشغول تدريس

اسلايدهاي پيچيده و متنوع علمي مربوط به تشخيص هاي پاتولوژي بود ،

ناگهان به اسلايدي رسيد كه به كلي با همه چيزهايي كه در دانشكده

پزشكي ديده بوديم فرق داشت !؟! بر روي آن اسلايد تنها يك بيت از حافظ

شيراز نگاشته شده بود كه : تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد “ توكل ” بايدش آن گاه استاد مدتي درباره توكل

سخن گفت و به ما آموخت كه والاترين و بالاترين قدرت پزشك براي

تشخيص و درمان بيماريها تنها توكل به باريتعالي است و ديگر هيچ . ايمان

متعالي و توكل بدون قيد و شرط را يكبار ديگر من در ملاقات با پير تاريخ

ايران و پدر تاريخ كرمان ، استاد باستاني پاريزي ديدم . مرد جاودانه اي كه

هنوز حتي در دوران كهولت ، استوار و با عظمتي شگرف و ستودني و بي

آلايشي و بي ريايي بي نهايت خود ، . زندگيش را وقف ايران عزيز نموده

است . مشاهده بزرگاني چون آرمين ، باستاني پاريزي و .. و توجه به اين

نكته ظريف كه بسياري از مراجع تقليد بزرگ و مشايخ صوفيه كه ايمان و

ذكر خدا در جزء جزء زندگيشان جاريست ، عمرهاي طولاني و پر بركت مي

كنند. آشكار كننده اين مطلب است كه ميان “ ذكر خدا ” و فزوني طول عمر

رابطه تنگاتنگي وجود دارد . توجيه علمي اين موضوع نيز با توجه به فوايد

پزشكي مختلف نماز ، كه ما در اين مجموعه مقالات تنها به فرازهاي

كوچكي از آن اشاره كرده ايم ، روشن مي شود . در اين مورد حتي برخي

از نويسندگان علت علمي طولاني شدن بي سابقه عمر حضرت صاحب

الزمان (عج ) را براي قرنها ، تسلط همه جانبه و كامل ايشان بر مسايل

جسمي و رواني بشر ، به حسابمي آورند . و حضرت قائم (عج ) همان

بزرگ مردي است كه والاترين حد نماز را به جاي مي آورد ، نمازي كه

پيوسته سزاوار ستايش و سلام ابدي است : “ السلام عليك حين تقوم ،

السلام عليك حين تقعد ، السلام عليك حين تقراء ، السلام عليك حين

تصلي ، السلام عليك حين تقنت ، السلام عليك حين تركع و تسجد ،

السلام عليك حين تحلل و تكبر السلام عليك حين تحمدو تستغفر ، السلام

عليك حين تصبح و تمسي ، السلام عليك في الليل اذا يغشي و النهار اذا

تجلي ” (2)  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دكتر كمال الدين آرمين ، فرزند حضرت آيت ا.. صدر آرمين مي باشد ، كه از اولين گروه پاتولوزيست ها ( آسيب شناسان ) ايران به حساب مي آيند . ايشان دو سال پيش دارفاني را وداع گفتند .
2. مفاتيح الجنان ـ زيارت آل ياسين


پنجشنبه 1389/02/09 :: 1:50 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است همیشه عاشق و معشوق هم باشید در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند.


صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت
شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید.

در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است بگردید.

هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید.

درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم

صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای اغاز روز است عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟!

وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید شعر عاشقانه برای همسرتان بسرائید( حتما نباید بسار عالی و بدون نقص باشد, هدف مهم است)

همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم.

با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید.

به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد

به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت

کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد...عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند...!

باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید

پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید.

وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید.

در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:خوشی............عشق.............ناخوشی.

از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید.

به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید.

از عشقتان دفاع کنید.

هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید!

بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید.

توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید.

وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید.

این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را دوست داشته باشید.

برای بقیه عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید.

سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید.

هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است.

عشق انبوهی از بزرگ نمایی ها و تفاوتهای بین یک شخص و دیگران است....

اجازه ندهید روزهای بارانی مانع از بیان احساسات شما باشند.بلکه در زیر باران در کنار هم قدم بزنید, آواز بخوانید و برقصید...

یکبار دیگر به ماه عسل بروید و اغلب این کار را تکرار کنید!

به همسرتان کتابهایی که دوست دارید هدیه کنید تا متوجه بشود که شما از علائق دیگر او نیز خبر دارید.

با بوسه صبحگاهی همسرتان را از خواب بیدار کنید.

درباره چیزهایی که در زندگی برایتان اهمیت دارد برایش صحبت کنید.

همیشه در همه چیز پیش قدم باشید.

پس از هر جر و بحث و دعوا غرورتان را کنار بگذارید و از همسرتان معذرت خواهی کنید.

سعی کنید احساساتش را متحول بسازید باید همچون محرکی برای قلبش باشید نه مانند یک نوشیدنی آرام بخش سنگ صبور و محرم راز یکدیگر باشید

در مواقع لزوم قوانین روزمره و عرفهای اجتماعی را زیر پا بگذارید..!

تا پایان عمر همچون زوجهای جوان بیاندیشید.

در آغاز هر فصل یک سرویس جواهر به او بدهید.

با همسرتان طوری رفتار کنید که در چشم او جذابتر شادتر و دلنشین تر بنظر برسید.

کلمات غیر رمانتیکی که باید حتما از آنها بپرهیز شود را بکار نبرید و همواره از جملات احساسی بهره بگیرید.

فقط برای بانوان : هرگز همسرتان را مسخره نکنید.

همواره بکوشید همسرتان را جذب دلبریها و محبتهای خودتان بکنید.

از اطمینان و اعتماد در قلب همسرتان سرمایه ای جاودانه جمع کنید.

با هم درباره نظریه تان در مورد عشق به بحث بنشینید.

فقط برای آقایان: عشق بازی کنید, جنگ نکنید...!

هنر مذاکره کردن را یاد بگیرید چون اینکار کلیدی برای بازکردن درهای عشقی دیرپاست.

در ذهنتان افکار عاشقانه بپرورانید.هر چه بیشتر این کار را انجام دهید احساسات رمانتیک شما بیشتر رشد خواهد کرد و به بار می نشینند.

لباسهایتان را به او قرض بدهید.

بگذارید زمان بگذرد صمیمیت با گذشت زمان زیادتر می شودبه معجزات بخصوص نوع عاشقانه ان معتقد باشید.

هر شخص بر اساس آنچه اهدا می کند ثروتمند شناخته می شود نه آنچه که دارد.

به همسرتان بگوئید که جذابترین شخص برای شماستبه خودتان نیز یادآوری کنید که جذابترین شخص برای او هستید ازدواج کنید..! ما این کار را کردیم و دیدیم که ارزشش را داشت و موجب پیشرفت روابط عاشقانه شد.

همواره عاشق همسرتان بشیداتاق خوابتان را به بهترین و جذابترین وجه بیارائیدروزهای سخت زندگی را هم در کنار همدیگر آسان کنید همیشه به همسرتان بگویید که چقدر دوستش دارید
روزی را به قدردانی از همسرتان اختصاص دهید.

قلبتان را طوری بسازید که درون آن بین شما و عشقتان نوعی توازن ایده آل وجود بیاورید.

همسرتان را به آرامی و با اشتیاق ببوسید شاید این هنری باشد که برای انجام آن به تمرین نیامند باشید.

در گوش او نجوا کنید.
چهارشنبه 1389/02/08 :: 2:23 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
سلام به روي ماه شما عزيزان

من خواستم ار كساني كه لطف كردن و به وبلاگم سر زدن و نظر دادن تشكر كنم.

اول از اقا علي مكارم شروع ميكنم

علي جون لطف ميكني بزرگوارين شما خوشحال شدم كه خوشتون اومد هر مطلبي كم بود بگو تا بزارم در خدمتيم....

اقا دانيال (تنهايي خودم)

عزيزم خيلي لطف كردي كه سر زدي خوشحالم كردي.ولي راستشو بخواي درست نفهميدم چي ميخواستي و اصلا نشناختم كي هستي .اگه زحمتي نباشه يه بار ديگه معرفي كن ممنون ميشم گلم.متشكرم .

اقا رضا ...

خوشحال شدم كه نظر دادين.وبلاگ خودتونه ما هم در خدمتيم .عزيزم ما همه بنده ي خالق هستي هستيم.پس آدما نميتونن بنده ي يكديگر باشن(از نظر من).راستشو بخواي نشناختم كي هستي و خيلي خوشحالم كردي متشكرم گلم.

man?...

خوب يا خودتو درست معرفي ميكردي يا اينكه يه چيزي مينوشتي كه بفهمم كي هستي .ولي اخه من شد معرف.شوخي كردم.راستي نميدونم كي هستي ولي مسرورم از اينكه سر زده سر زدي و نظر دادي بابت اون 2 كد فكر كنم اشتباه ميكنين چونكه من فقط 1 كد بيشتر نذاشتم ولي بازم خوشحالم كه نظر دادين و نظرتون به روي چشم . ممنون عزيزم انشالله در تمام مراحل زندگيت خوشبخت و تندرست باشي.خوشحالتر ميشم اگه خودتو معرفي كني...

سه شنبه 1389/02/07 :: 2:38 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

يک: غروب آفتاب رُ با همديگه تماشا کنين.

دو: با همديگه نجوا کنين.

سه: براي همديگه آشپزي کنين.

چهار: زير بارون راه برين.

پنج : دست هاي همديگه رُ بگيرين.

شش: براي همديگه هديه بخرين.

هفت: گل سرخ ! (گل رز به همديگه هديه بدين)

هشت: عطر/ادکلن مورد علاقه ي همديگه رُ پيدا کنين و از اون استفاده کنين وقتي با هم هستين.

نه: برين پياده روي در امتداد ساحل، در نيمه شب.

ده: براي همديگه شعر بنويسين

يازده: در آغوش گرفتن يه داروي جهانيه!

دوازده: بگين «عاشقتم» وقتي واقعاً منظورتون همينه، و مطمئن بشين بدونن که منظورتون اينه!

سيزده: هديه هاي ناگهاني به همديگه بدين؛ گل، شکلات، شعر و غيره.

چهارده: بهش بگو که تنها دختري هست که مي خوايش. دروغ نگو!  

پونزده: هر لحظه ي ممکن رُ با هم بگذرونين.

شونزده: تو چشم هاي همديگه نگاه کنين.

هفده: خيلي آروم چونه ش رُ فشار بده، به چشم هاش نگاه کن، بهش بگو که دوستش داري، خيلي آهسته ببوسش.

هجده: در جاهاي عمومي، با همديگه فقط حرف بزنين.

نوزده: تو جيب همديگه نوشته هاي عاشقانه بذارين وقتي حواسش نيست!

بيست: براش يه حلقه (انگشتر) بخر!

بيست و يک: براي همديگه آواز بخونين.

بيست و دو: هميشه دور کمر/پهلوش رُ بگير.

بيست و سه: به ناهار دعوت ش کن و براي دو نفر ناهار درست کن.

بيست و چهار: ماکاروني؟!؟!؟! تا به حال «خانم و ولگرد» رُ ديدي؟

بيست و پنج: دستش رُ بگير، تو چشماش نگاه کن، دستش رُ ببوس، و رو قلبت قرارش بده.

بيست و شش: با همديگه برقصين.

بيست و هفت: اجازه بده عشقت به خواب بره وقتي که سرش در آغوش/رو دامنت هست. (خيلي زيبا به نظر مياد!)

بيست و هشت: کارهاي جذاب بکن، مثلاً «دوستت دارم» رُ جوري رو يه تکه کاغذ بنويس که واسه خوندنش مجبور باشه تو آينه نگاه کنه.

بيست و نه: معذرت بخواه براي هر پنج دقيقه زنگ زدن بهش!

سي: حتا اگه واقعاً خيلي گرفتار هستي واسه انجام دادن کاري، کارت رُ يه لحظه ول کن تا بهش زنگ بزني و بگي دوستش داري.

سي و يک: در هنگام تعطيلي بهش زنگ بزن تا بگي داشتي بهش فکر مي کردي.

سي و دو: روياهات رُ به ياد بيار و در موردشون باهاش صحبت کن.

سي و سه: هميشه بهش بگو چه قدر خوشگل به نظر ميرسه.

سي و چهار: خاص ترين اسرار/ترس هاتون رُ به همديگه بگين.

سي و شش: موهاش رُ به بيرون از صورتش برس بزن.

سي و هفت: به دوستاش سخت نگير.

سي و هشت: با هم برين آرامگاه، کليسا، براي عبادت و پرستش.

سي و نه: براي ديدن يه فيلم رمانتيک ببرش، و قسمت هايي ش رُ که دوست داشت رُ به خاطر بسپار.

چهل: از همديگه ياد بگيرين و يه اشتباه رُ دو بار انجام ندين!

چهل و يک: توصيف کن لذتي رُ که احساس مي کني زماني که فقط با اون هستي.

چهل و دو: براي همديگه از خود گذشتگي کنين.

چهل و سه: واقعاً همديگه رُ دوست داشته باشين، يا پيش همديگه نمونين.

چهل و چهار: اجازه نده ثانيه اي تو اون روز مشخص شده باشه که بهش فکر نکرده باشي، و مطمئن باش اون هم اينو بدونه.

چهل و پنج: خودت رُ دوست داشته باش، قبل از اين که کس ديگه اي رُ دوست داشته باشي.

چهل و شش: ياد بگيريد چيزهاي قشنگ بگيد به زبان هاي خارجي.

چهل و هفت: تو راديو، به همديگه آهنگ تقديم کنين.

چهل و هشت: پاي تلفن به خواب برين وقتي با هم صحبت مي کنين.

چهل و نه: به طرفداري از همديگه پاشين، وقتي کسي چرت و پرتي رُ ميگه.

پنجاه: هيچ وقت بوس شب به خير رُ فراموش نکنين و هميشه به يادتون باشه بگين «خواب هاي خوب ببيني. . .» /





شنبه 1389/02/04 :: 4:22 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.

ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند.

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد.

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

ـ کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا می خورند.

ـ زمان بارداری فیل به دو سال می رسد.

ـ در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است.

ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است.

ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد.

ـ دلفین ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هایشان را باز می گذارند.

ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.

ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.

ـ موش دو پای آفریقایی از میدان دید ۳۶۰ درجه برخوردار است.

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.

- سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت

- آب دریا بهترین ماسك صورت است !

- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند !

- 90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است !

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است كه تلویزیون می بینید !

- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !



پنجشنبه 1389/02/02 :: 1:28 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
زماني را به ياد دارم که خود را به ساحل زندگي مي کشاندم ولي افسوس که چيزي جز محال در انتظارم نبود ولي حال معجزه رنگين شده است و خموشي احساسم پايان يافته و زمزه هاي روئيدن غنچه ي بندگي دوباره از معصيت فرار کرد و باز هم او را ديدم.


من اسير نگاه هاي تو ام، همان نگاه هاي پر از اضطراب عشق. همان نگاه هايي که به من اميد زندگي بخشيد و لحظاتم را غرق حسرت و آرزو ساخت.


آري من به جرم روزهايي که تو را مي خواستم، ضربت زخم عشق را به جان محتاجم خريدم. من به فرصت دوباره ي ديدار تو سختي و حقارت را در زندان دل تحمل کردم.


روزهاي با تو بودن در تمام زندگيم از فرصت عمر بود. من به احساس زيباي بودنت زنده ام و در جدايي ات ياري جز رفيق فراغ دنيا نخواهم شناخت.


از گذشته ي با تو مي نويسم چرا که احساسم از فاصله ها پر از پريشاني است. شوق نگاه پر از معناي تو به زندگيم پرتويي از باور هديه دادند. اين هديه ي الهي موهبت خويشتنم خواهد ماند.


با حقيقتي از دشت وجودم بدون سنگريزه ها، موج سخن را بر فلات قلبت سوق مي دهم و آرام در گوشت مي خوانم:


 مهربان ترين مهربانم دوستت داشتم ، دوستت دارم و خواهم داشت....



پنجشنبه 1389/02/02 :: 1:12 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…



دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است


چهارشنبه 1389/02/01 :: 4:5 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
تنها خدا را بخوانيدو تنها از او ياري بجوييد...

آيا خدا براي بنده اش کافي نيست...



چهارشنبه 1389/02/01 :: 3:55 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
خدااااااااااااااااااا

کجایی..............

سایه ات کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ....


چهارشنبه 1389/02/01 :: 3:48 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
خدا را زیر بال های پروانه ای آبی جستم


آن دم که بالهایش را زیر مهتاب گستراند

بی آنکه تماشایی در کار باشد

لمس کرد نقره مهتاب را

خدا را لای علفهای هرز باغچه دیدم

هرز نبود

نور بود

که میفهماند به من...

حتی هرزگی هم خدا را دارد...

خدا را از بالای بالاترین قله ها دیدم...

خدا را آن شبی دیدم که تو رفتی...

رفتنی نیست خدا...

رفتنی تو بودی..

تنهاییم با خدا

قسمت شد

من....خدا



چهارشنبه 1389/02/01 :: 3:36 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
سکوت فصلها را



به مژدگانی کدام بهار خواهی شکست...



ارباب لحظه های مسکوت....



شوکت کدامین نسیم را همنفست کنم



تا نفسهایت....
باور لحظه هایم شوند
چهارشنبه 1389/02/01 :: 2:34 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
میخواهم پذیرایت باشم



به میهمانی دردهایم بیا



مجلس خودمانی است!



بی ریاست!



بی ریا تر از لبخندهای تو...



وقتی میگفتی دوستم داری!!!



چهارشنبه 1389/02/01 :: 2:29 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand
صدها بهانه آوردی که دلم تنهاست



آخر تو بگو



یک دل



ارزش این همه بهانه را داشت؟؟؟!!!



چهارشنبه 1389/02/01 :: 2:20 بعد از ظهر :: نويسنده : sogand

سلام


من نویسنده وبلاگم...سوگند

یکی ازم خواست که قصه عشقشو بنویسم

منم اجابت کردم و حالا میخوام قصه عشقشو بنویسم

میخوام شروع کنم ...اما اینبار متفاوت تر از هر بار.......

قل هوالله احد....الله الصمد....لم یلد و لم یولد...و لم یکن له کفو احد....

معنیش میشه این....یکی بود و یکی نبود

زیر این چرخ گردون میون همه آدمها و خونه ها یه دختری بود ساده تر از معصومیت چشمای بچه آهو ...زیباتر از برگ گلای یاس ...و پاک تر از زلال آب...اون دختر توی شهرشون بهترین بود...دنبال هیچی هم نبود...خیلیا عاشقش میشدن و میخواستن به وصلش برسن...اما اون پاکتر از اونی بود که اجازه بده کسی بهش نزدیک شه..روزها گذشت و چرخه روزگار قرعه عاشقی رو به اسمش زد...عاشق شد...عاشق شاهزاده قصه هاش...کسی که میخواست باهاش به آرزوهاش برسه..میخواست زندگیشو رو شونه های اون مرد بنا کنه...میخواست باهاش به آرامش برسه...هرروز برای دیدنش بیتاب تر میشد و همیشه سر قرارش با یه شاخه گل رز میرفت...رز سفید ... ولی هرگز به اون پسر نگفت که چقدر دوسش داره...پیش خودش میگفت بالاخره یه روز میفهمه دوسش دارم...یه روز تو چشمام میخونه که عاشقشم...یه روز و یه روز و یه روز....

روزها سپری شد و اون دختر حس کرد که پسر مورد علاقش داره سرد میشه این سرما آزارش میداد...و خواسته هایی که مورد قبول اون دختر نبود...چقدر سخته عاشق باشی و نتونی به عشقت نه بگی و به پاش بسوزی!!! دختر هفته ها فکر کرد و تصمیم گرفت با اون پسر بمونه و اما اونور قصه...پسر در فکر راهی برای رد کردن اون دختر بود و اون دختر هیچوقت نفهمید که بازیچه است!!!

آه که چی گذشت به اون دختر و اون پسر فقط یه جمله گفت...

ما به درد هم نمیخوریم.....

دنیای اون دختر از اون روز به بعد خراب شد...دیگه زیباترین نبود...چهرش میون غباری از غم پنهون شد...همه احساسش دست خورده بود....و قلبش پاره پاره....

روزهای زیادی میگذره...و اون دختر دیگه هیچوقت نتونست کسی رو تو قلبش بپذیره چون دیگه احساسی نداشته که خرج مرد دیگه ای کنه....

تازگیا اون دختر رو دیدم و ازش پرسیدم که چه دعایی در حق اون پسر میکنی؟آیا نفرینش میکنی؟از خدا چی میخوای براش؟

و اون تنها سکوت میکنه...بغض میکنه...نگاهم میکنه و.....................................

قصه اون دختر هنوز ادامه داره و من دیگه نمیدونم باید کدوم گوشه از زندگیشو روایت کنم....

چهارشنبه 1389/02/01 :: 2:57 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بخوابید!

در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشته و استراحت كنید!

ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد!

جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا!





اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد!

از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود!

برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید!


در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید!

به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم!

چهارشنبه 1389/02/01 :: 2:51 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
در مداد 5 خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :
1- می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2- گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3- مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

4- چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست. ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟


5- و سرانجام :مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

سه شنبه 1389/01/31 :: 2:57 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand

وقتی وارد توفان های زندگی میشیم میپرسیم خدا کجاست؟
میخوام بگم که او کجاست
او در پس پرده در حال تهیه ی یک رنگین کمان است

سه شنبه 1389/01/31 :: 2:52 قبل از ظهر :: نويسنده : sogand
همیشه خواستنی ها داشتنی نیست و همیشه داشتنی ها خواستنی نیست


[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]